تو ماه پنهان منی
همنفس جان منی
برای زنده بودنم
دلیل و برهان منی
هر شبی که آسمان ماهش را گم می کند٬
تو ماه شبهای من می شوی
هر جا که من باشم و تو نباشی٬
سایه ات٬ آفتاب روزهای من است
امن ترین ساحل آرامشم٬
در کف قلب من رودی ست
که عاشقانه به دریای تو می ریزد
تو گل کمیاب بهار
غنچه ی بیتاب و قرار
در باغ زیبای خدا
سرخ ترین خواب انار
با من بمان
تا سرخ ترین گل های سرخ
تا انتهای خواب انارهای باغ
تا همیشه ها و تا همه جا
" دوستت دارم فرشته ترینم ٬تو زیباترین اتفاق منی"
به زیباترین گل زندگی ام" دخترم رزا"

که هر دم آرزوی پرواز دارد
و همیشه زمان را از ساعت آسمان می پرسد
چه روزهای آفتابی ٬چه روزهای پاییزی و بارانی
همه ی ساعت های پاییز خیس باران است
کاش می توانستم بدانم...
پرستوی دلم بالهایش را کجا خشک می کند؟


من را باران
من را آسمان
من را یک پنجره
تا هوای تو
چند غروب چشم از آسمان بر ندارم تا تو بیایی
چشم های خیس من...
به انتظار آشتی آسمان و تو کنار پنجره می ماند
تا تو بیایی و من در آغوش باران آرام بگیرم
امشب باران می آید
از هوای چشم های تو
تا برکه کوچک دل من


وقتی میاد سراغ ما/ صداشو میشه که شنید؟
از شعرهم که بگذریم/ خدا خودش یه شاعره
دلش میاد؟ به ما بگه / برین یه دنیای دیگه
چقد بگم مهربونه؟/ وقتی چشام هراسونه
تو این هوا که پرغمه / بازم توی آسمونه؟
خدای خوب و مهربون/ خسته شدم از آسمون
خسته شدم از بارون و/ نداشتن یه همزبون
صورتتو نمی بینم/ ولی صداتو می شنوم
بیا یه قول بده به من/ امشب بیا به خواب من
تا صدای باران را می شنوم ٬برای دیدن خدا به آسمان نگاه می کنم
به جایی که از کودکی خیال می کردم خانه ی خداست.
پ.ن) روزهای بارانی از ناودان خانه ما٬
به جای قطره های باران یاس های پرپر می ریزد


اگر ساعت را از خورشید بپرسی
باران به وعده می آید
بارانی به رنگ آفتاب
باید از سرزمین آفتاب باشی تا لطافت باران را احساس کنی
خورشید با حضور پنهانی اش آسمان را پیشکش باران می کند
پ.ن) باران اندوه گلبرگ های گل سرخ دلم را می شوید
و مرا تشنه آفتاب می کند٬آفتابی به رنگ باران!!!


حالا هیچ واژه نیست
زانو زدن مرا در برابر گودال های زندگی تعریف کند
باران باران رنگین کمان از آسمان ببارد
بر رود دلتنگ دلم هیچ پلی برای عبور ساخته نمی شود
خسته ام ٬خسته و ناتوان
آنقدر که لکه های سیاه آسمان دلم را ابری می کند و خیالم را بارانی
افسوس که نمی دانی با کدام چراغ به دیدن من بیایی
فقط مرا می بینی و نمی خوانی ام٬چون یک غریبه
کودک چشم های من از تو یک نگاه می خواهد
پ.ن ) یادم رفته بود درختی که به آن تکیه داده ام شکسته است

و من از جنس خیال
تو مهربان تر از باران
و من باران تر از خیال
تو رویای سیبی که باید چید
و من رویای خوابی که باید دید
پ.ن ) در خلوت خیالم یاد تو شکل پروانه هاست
به اشتیاق اولین خوابی که از تو ببینم ستاره ها را هر شب می شمارم

تکه ای ابر زلال
خانه ای آبی و خیس
و خدایی نگران
در کودکی خیال می کردم اگر خدا بین آدم ها و عروسک های روی زمین
مرا گم کند نشانم را از فرشته ها می پرسد و پیدایم می کند
و حالا می دانم این بغضی که فرو خورده ام
نه شوریدگی ٬ نه دلشدگی و نه چند خط شعر است
بلکه فقط یک مشت آرزوست٬آرزویی به رنگ خیال
پ.ن ) و هنوز نمی دانم خدا کودکان را فرشته می داند یا نه؟؟؟

یک نگاه از پشت پنجره
چراغ ها را خاموش کرد
آسمانی ترین گوشه دلم ماه را دید
چشمکی زد و خندید
راستی همه قصرها دیوار بلورین دارند؟؟؟
" نمی دانم چرا همیشه از گم شدن ماه ترسیده ام "

تا خدا ببیند در آسمانی ترین گوشه دلم
یک فرشته زندگی می کند
" من خواب فرشته ها را رویا نمی دانم "

و خرده های قایقم بدون تو به گل نشست
به دست های روزگار که کرد شال غم سرم
خیال می کنم هنوز منم که پشت آن درم
و نقش می کنم تو را فرشته سیاه من
سپید می شود ولی درین میانه ماه من
که طعنه می زند به شعر عجیب ردپای تو
و آه می کشم که حیف خمیده ام به جای تو
رزا(زیباترین گل زندگیم)


در جیبهای آینه جا مانده است
آینه را بشکن
و مرا از پشت تمام تصویرها بیاب
من یادگار عشقم
آینه در آینه...
" آینه شکسته صدای آینه دل من است "

من هم مثل تو
چتری از قاصدک ها بر سر دارم
شعرهایم را برای آفتاب می خوانم
و هنوز سبز نفس می کشم
" تا بهاری دیگر خوابهای من افسانه می شود "

پاورچین پاورچین
به دیدن چشم های من بیا
تا که بیدار نکنی
چشم های مرا
از خیالی زیبا
چشم هایم خمار یک جرعه نور آسمانی ست
ستاره ها با من شب زنده داری کنید
تا من بمیرم و زنده شوم
و سحر را دوست بدارم
که زیباترین شعر دنیا
در گوش آسمان خوانده شده است

به دل مگیر...
گاه از نگاه صمیمانه تو
با اشکهایم حرف میزنم
گاه از آنسوی دیوار
حریم خورشید را میشکنم
من نیازم به تو
به مرهم احساست نیست
نیاز من به قلب بی نیاز توست
که کدامیک تکرار یکدیگریم
و اما فردا را چه کنیم؟؟؟
که تو مسافر خوابهای منی؟؟؟
یا من مسافر بی فردای تو؟؟؟

نه دستهایم
نه چشم هایم
و نه نزدیکترین احساس زییایم
دست مرا بار دیگر
با دستهایت ببر
چشم هایم را
با چشم هایت ببند
و قطره قطره
مرا به آفتاب برسان
من در نگاه تو
قطره قطره آب می شوم

باران بر دیوار آنها اشک می ریزد
تا همه باور کنند
عشق پیچکی ست که دیوار نمی شناسد

قصه و افسانه نیست
در سبد جز سیب
یک دل دردانه نیست؟؟؟
.....................................
از کجای قصه شروع شدی؟؟؟
از کدام باغ سیب باورت را چیدی؟؟؟

که من مریم را دوست دارم
و تو خوشبوتر از مریمی
گل مریمم
راز ماندگاری ات چیست؟؟؟
و من می دانم که
پوسته ای ازعشق
تن پوش گلبرگهای توست

چشمان من
از دستان تو
گل های یاس را شنیده است
دستان تو
از چشم های من
گل های سرخ را چیده است
یادش بخیر
باغچه های قدیمی
گل دادنشان هم بی ریا بود
" شقایق های سفید از دستان ما شکوفه می دهند "

وقتی تو را نگاه می کنم
و تو را نمی بینم
اینک این منم
پیش از آنکه به خواب روم
تو را خواب می بینم
" تا سپیده دم هزار و یک قصه می بافم "

چه زیر باران چه زیرآفتاب
دستم را بگیر
تا یک نفس تا یاس های کبود بدویم
و لمیده در مهتاب
به تماشای آسمان بنشینیم
مقصد آنجاست که تو با منی...
" تو را تا آنجا دوست خواهم داشت"

آرزوهايم را تکه تکه می کنم
و قدمهايم را شماره می زنم
تا آرام آرام از تکه هاي شب تلخم دور شوم
ديگر یاد می گیرم
خواب تو را نبینم
از ديشبی که تمام شدی در پلکهایم
" چشمهایم خواب دیگری را نقاشی می کند"

باز من فردا به سفر خواهم رفت
تو به فکر شکستن سکوت نباش
تب باغچه لمس همه ی احساس من است

تن پوش ابرهای آسمان میشود
کسی صدای باران را نمی شنود
هنوز هم پروانه های عشق تو
از آبی دل من پر می گیرند

این چه معنایی دارد؟؟؟
به گمانم پنجره ها باز مانده
و فانوس ها نگاه از من بر نمی دارند

نمی دانم آیا از پشت این پنجره
می توان همه چیز را در یک نگاه قاب گرفت
و روی طاقچه خاک گرفته قلبی گذاشت
ای کاش همه چیز به اراده بود
و فرشته ها دل مرا کمتر جا به جا می کردند

ما سپید نخواهیم شد
چون خورشیدی که بر ما تابیده
هرگز سایه ها را نمی شمارد

مثل سرود چشمهایم
مثل آهنگ صدایم
مثل شبنم مثل آب
مثل نسیم مثل باد
............................
می خواهم غم هایم را
به گنجشک ها بگویم
که آسمان را خبر کنم
رازهایم را به باغچه
که دل باغچه را بشکافم
که گل سرخ ها را عاشق کنم
دردهایم را به قلبم
که قلمم را بشویم
که دلم را زنگار نزند
که چهره اش زیبا شود
می خواهم خودم را بنویسم
مثل حس شرجی چشمهایم
مثل لیلای بارانی نگاهم
مثل خودم٬مثل دلم
که سهمش را از عشق
تقسیم می کند
که التهاب گل سرخ را ببیند
که تعبیر کند
خواب باغچه ی زیبا را
که ساده بنویسد مثل خودش
مثل خنده هایش
که غمگین است
مثل عطر خیس اشکهایش
مثل همه ی آینه ها
زلال و عاشق
مثل یاسمن،مثل برف
ساده مثل برگ کاغذی سفید
دیگر چیزی نپرسید...

ابتدایش ابرهای سیاه
انتهایش زمین
درختان را به آسمان می برد
رودها را به سفر
پرستوها را به کوچ
و گل سرخ ها را به هجرت
..............................
خطبه های عشق را فراموش
و سکوت را زمزمه کنید
سیل هولناکی آمده است
از تاریکی سرازیر شده
و پنجره ها را می شکند
لحظه های بهار را خشک
دل ها را سنگ
اشک ها را سیلاب
و تمام روزها را جمعه می کند
سیل هولناکی آمده است
و خورشید و زمین را باهم غرق خواهد کرد
