تبليغاتX
خوابهای صورتی
 

 تو ماه پنهان منی

همنفس جان منی

برای زنده بودنم

دلیل و برهان منی

 

هر شبی که آسمان ماهش را گم می کند٬

 تو ماه شبهای من می شوی

هر جا که من باشم و تو نباشی٬

سایه ات٬ آفتاب روزهای من است

امن ترین ساحل آرامشم٬

در کف قلب من رودی ست

که عاشقانه به دریای تو می ریزد

 

تو گل کمیاب بهار

غنچه ی بیتاب و قرار

در باغ زیبای خدا

سرخ ترین خواب انار

 

با من بمان

تا سرخ ترین گل های سرخ

تا انتهای خواب انارهای باغ

تا همیشه ها و تا همه جا

 

" دوستت دارم فرشته ترینم ٬تو زیباترین اتفاق منی"

به زیباترین گل زندگی ام" دخترم رزا"




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

در شکافی از دلم یک پرستو آشیانه دارد

که هر دم آرزوی پرواز دارد

و همیشه زمان را از ساعت آسمان می پرسد

چه روزهای آفتابی ٬چه روزهای پاییزی و بارانی

 

 همه ی ساعت های پاییز خیس باران است

 کاش می توانستم بدانم...

 پرستوی دلم  بالهایش را کجا خشک می کند؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

من را باران

من را آسمان

من را یک پنجره

 تا هوای تو

 

چند غروب چشم از آسمان بر ندارم  تا تو بیایی

چشم های خیس من...

به انتظار آشتی آسمان و تو کنار پنجره می ماند

تا تو بیایی و من در آغوش باران آرام بگیرم

 

 امشب باران می آید

 از هوای چشم های تو

 تا برکه کوچک دل من




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

 شبا که بارون می باره/  خدا رو بهتر میشه دید؟

وقتی میاد سراغ ما/ صداشو میشه که شنید؟

از شعرهم  که بگذریم/ خدا خودش یه شاعره

دلش میاد؟ به ما بگه / برین یه دنیای دیگه

چقد بگم مهربونه؟/ وقتی چشام هراسونه

تو این هوا که پرغمه / بازم توی آسمونه؟

 

خدای خوب و مهربون/ خسته شدم از آسمون

خسته شدم از بارون و/ نداشتن یه همزبون

صورتتو نمی بینم/ ولی صداتو می شنوم

بیا یه قول بده به من/ امشب بیا به خواب من

  

تا صدای باران را می شنوم ٬برای دیدن خدا به آسمان نگاه می کنم

به جایی که از کودکی خیال می کردم خانه ی خداست.

 

پ.ن) روزهای بارانی از ناودان خانه ما٬

 به جای قطره های باران یاس های پرپر می ریزد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:23 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

اگر ساعت را از خورشید بپرسی

باران به وعده می آید

بارانی به رنگ آفتاب

 

 باید از سرزمین آفتاب باشی تا لطافت باران را احساس کنی

 خورشید با حضور پنهانی اش آسمان را پیشکش باران می کند

 

پ.ن) باران اندوه گلبرگ های گل سرخ دلم را می شوید

 و مرا تشنه آفتاب می کند٬آفتابی به رنگ باران!!!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:30 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

روزی خیال می کردم چون صخره محکم و چون دریا کوبنده ام

حالا هیچ واژه نیست

 زانو زدن مرا در برابر گودال های زندگی تعریف کند

 باران باران رنگین کمان از آسمان ببارد

 بر رود دلتنگ دلم هیچ پلی برای عبور ساخته نمی شود

خسته ام ٬خسته و ناتوان

 آنقدر که لکه های سیاه آسمان دلم را ابری می کند و خیالم را بارانی

 

افسوس که نمی دانی با کدام چراغ به دیدن من بیایی

فقط مرا می بینی و نمی خوانی ام٬چون یک غریبه

کودک چشم های من از تو یک نگاه می خواهد

پ.ن ) یادم رفته بود درختی که به آن تکیه داده ام شکسته است




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:31 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

تو از جنس باران

و من از جنس خیال

تو مهربان تر از باران

و من باران تر از خیال

 

تو رویای سیبی که باید چید

و من رویای خوابی که باید دید

 

پ.ن ) در خلوت خیالم یاد تو شکل پروانه هاست 

 به اشتیاق اولین خوابی که از تو ببینم ستاره ها را هر شب می شمارم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

دلم آسمان می خواهد

تکه ای ابر زلال

خانه ای آبی و خیس

و خدایی نگران

 

در کودکی خیال می کردم اگر خدا بین آدم ها و عروسک های روی زمین

 مرا گم کند نشانم را از فرشته ها می پرسد و پیدایم می کند

 و حالا می دانم این بغضی که فرو خورده ام

نه شوریدگی ٬ نه دلشدگی و نه چند خط شعر است

بلکه فقط یک مشت آرزوست٬آرزویی به رنگ خیال

پ.ن  ) و هنوز نمی دانم خدا کودکان را فرشته می داند یا نه؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

همه چیز زمینی بود

یک نگاه از پشت پنجره

 چراغ ها را خاموش کرد

آسمانی ترین گوشه دلم ماه را دید

چشمکی زد و خندید

 

راستی همه قصرها دیوار بلورین دارند؟؟؟

" نمی دانم چرا همیشه از گم شدن ماه ترسیده ام "




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

امشب چشم دلم تمام زمین را گریه کرد

تا خدا ببیند در آسمانی ترین گوشه دلم

یک فرشته زندگی می کند

" من خواب فرشته ها را رویا نمی دانم "




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

 کنار رود زندگی که کوزه دلم شکست

و خرده های قایقم بدون تو به گل نشست

به دست های روزگار که کرد شال غم سرم

خیال می کنم هنوز منم که پشت آن درم

و نقش می کنم تو را فرشته سیاه من

سپید می شود ولی درین میانه ماه من

که طعنه می زند به شعر عجیب ردپای تو

و آه می کشم که حیف خمیده ام به جای تو

رزا(زیباترین گل زندگیم)




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

کلید قفل دلم

در جیبهای آینه جا مانده است

آینه را بشکن

و مرا از پشت تمام تصویرها بیاب

من یادگار عشقم

آینه در آینه...

" آینه شکسته صدای آینه دل من است "




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

چگونه مرا مرور می کنی؟؟؟

من هم مثل تو

چتری از قاصدک ها بر سر دارم

شعرهایم را برای آفتاب می خوانم

و هنوز سبز نفس می کشم

"  تا بهاری دیگر خوابهای من افسانه می شود "




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

پاورچین پاورچین

به دیدن چشم های من بیا

تا که بیدار نکنی

چشم های مرا

 از خیالی زیبا

 

چشم هایم خمار یک جرعه نور آسمانی ست

ستاره ها با من شب زنده داری کنید

تا من بمیرم و زنده شوم

و سحر را دوست بدارم

که زیباترین شعر دنیا

در گوش آسمان خوانده شده است




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

به دل مگیر...

 گاه از نگاه صمیمانه تو

با اشکهایم حرف میزنم

گاه از آنسوی دیوار

حریم خورشید را میشکنم

من نیازم به تو

به مرهم احساست نیست

نیاز من به قلب بی نیاز توست

که کدامیک تکرار یکدیگریم

و اما فردا را چه کنیم؟؟؟

که تو مسافر خوابهای منی؟؟؟

یا من مسافر بی فردای تو؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

و مرا با تو هیچ فاصله ای نیست

نه دستهایم

نه چشم هایم

و نه نزدیکترین احساس زییایم

دست مرا بار دیگر

با دستهایت ببر

چشم هایم را

با چشم هایت ببند

و قطره قطره

مرا به آفتاب برسان

 من در نگاه تو

 قطره قطره آب می شوم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

وقتی پیچک ها غمگین میشوند

باران بر دیوار آنها اشک می ریزد

تا همه باور کنند

عشق پیچکی ست که دیوار نمی شناسد




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

افتادن سیب از درخت

 قصه و افسانه نیست

در سبد جز سیب

 یک دل دردانه نیست؟؟؟

 .....................................

از کجای قصه شروع شدی؟؟؟

از کدام باغ سیب باورت را چیدی؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 7:31 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

و چه اتفاق خوشایندی ست

که من مریم را دوست دارم

و تو خوشبوتر از مریمی

گل مریمم

راز ماندگاری ات چیست؟؟؟

 

 و من می دانم که

 پوسته ای ازعشق

 تن پوش گلبرگهای توست




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

باز هم حرفی هست؟؟؟

چشمان من

از دستان تو

گل های یاس را شنیده است

دستان تو

از چشم های من

گل های سرخ را چیده است

یادش بخیر

باغچه های قدیمی

گل دادنشان هم بی ریا بود

" شقایق های سفید از دستان ما شکوفه می دهند "




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

چه بگویم؟؟؟

وقتی تو را نگاه می کنم

و تو را نمی بینم

اینک این منم

پیش از آنکه به خواب روم

تو را خواب می بینم

" تا سپیده دم  هزار و یک قصه می بافم "




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

آسمان را گم نمی کنم 

چه زیر باران چه زیرآفتاب

دستم را بگیر

 تا یک نفس تا یاس های کبود بدویم

و لمیده در مهتاب 

به تماشای آسمان بنشینیم

 مقصد آنجاست که تو با منی... 

" تو را تا آنجا دوست خواهم داشت"




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

به نيت پنجره ای که از دلم شکستي

آرزوهايم را تکه تکه می کنم

و قدمهايم را شماره می زنم

تا آرام آرام از تکه هاي شب تلخم دور شوم

ديگر یاد می گیرم

خواب تو را نبینم

از ديشبی که تمام شدی در پلکهایم

" چشمهایم خواب دیگری را نقاشی می کند"




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط :: سهیلا ::

شمعدانی ها تمام شب را بیدار بمانند

باز من فردا به سفر خواهم رفت

تو به فکر شکستن سکوت نباش

تب باغچه لمس همه ی  احساس من است




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

وقتی اشک های من

تن پوش ابرهای آسمان میشود

کسی صدای باران را نمی شنود

هنوز هم پروانه های عشق تو

از آبی دل من پر می گیرند




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

به خواب رفته اما بیدارم

این چه معنایی دارد؟؟؟

به گمانم پنجره ها باز مانده

و فانوس ها نگاه از من بر نمی دارند




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

ته دلم چیز دیگری می خواهد

نمی دانم آیا از پشت این پنجره

می توان همه چیز را در یک نگاه قاب گرفت

و روی طاقچه خاک گرفته قلبی گذاشت

ای کاش همه چیز به اراده بود

و فرشته ها دل مرا کمتر جا به جا می کردند




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

صد سال هم باران بیاید

ما سپید نخواهیم شد

چون خورشیدی که بر ما تابیده

هرگز سایه ها را نمی شمارد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

.ساده می نویسم...

مثل سرود چشمهایم

مثل آهنگ صدایم

مثل شبنم مثل آب

مثل نسیم مثل باد

............................

می خواهم غم هایم را

به گنجشک ها بگویم

که آسمان را خبر کنم

رازهایم را به باغچه

که دل باغچه را بشکافم

که گل سرخ ها را عاشق کنم

دردهایم را به قلبم

که قلمم را بشویم

که دلم را زنگار نزند

که چهره اش زیبا شود

می خواهم خودم را بنویسم

مثل حس شرجی چشمهایم

مثل لیلای بارانی نگاهم

مثل خودم٬مثل دلم

که سهمش را از عشق

تقسیم می کند

که التهاب گل سرخ را ببیند

که تعبیر کند

خواب باغچه ی زیبا را

که ساده بنویسد مثل خودش

مثل خنده هایش

که غمگین است

مثل عطر خیس اشکهایش

مثل همه ی آینه ها

زلال و عاشق

مثل یاسمن،مثل برف

ساده مثل برگ کاغذی سفید

دیگر چیزی نپرسید...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::

سیل هولناکی آمده است

ابتدایش ابرهای سیاه

 انتهایش زمین

درختان را به آسمان می برد

 رودها را به سفر

پرستوها را به کوچ 

و گل سرخ ها را به هجرت

..............................

خطبه های عشق را  فراموش

و سکوت را زمزمه کنید

سیل هولناکی آمده است

از تاریکی سرازیر شده

و پنجره ها را می شکند

لحظه های بهار را خشک

دل ها را سنگ

اشک ها را سیلاب

و تمام روزها را جمعه می کند

سیل هولناکی آمده است

و خورشید و زمین را باهم غرق خواهد کرد




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط :: سهیلا ::